من نمیدانستم "هرگز" یعنی چه،
تا وقتی که تو رفتی و تمام خندههایت را با خودت بردی.
نمیدانستم "هرگز" یعنی نشنیدن دوباره صدایی که آرامشِ جانم بود.
یعنی ندیدن چشمانی که دنیایم را میساختند.
هرگز یعنی انتظار بیپایان،
یعنی جادهای که به هیچجا نمیرسد،
یعنی دستهایی که دیگر گرمایت را حس نمیکنند.
من نمیدانستم "هرگز" چه طعمی دارد،
اما حالا میدانم؛
طعم تلخ دلتنگی،
طعم نبودن تو...
- ۰۳/۱۰/۲۷