آن روز کنار دریا، همه چیز شبیه رویا بود. نسیم ملایمی میوزید و موجها آرام به ساحل میرسیدند، درست مثل لحظههایی که قلبم با حضور تو آرام میگرفت.
قدم به قدم روی شنهای خیس راه میرفتیم؛ رد پاهایمان کنار هم، نشانهای از تمام لحظاتی بود که در کنار تو معنای زندگی را میفهمیدم.
تو از آینده گفتی، از رویاهایمان. صدایت مثل موسیقی دریا در گوشم طنین میانداخت. وقتی موجی ناگهان به پاهایمان خورد، هر دو خندیدیم، انگار دریا هم بازیمان شده بود.
لحظهای ایستادی و به افق خیره شدی. نور خورشید روی صورتت افتاده بود، و من فکر کردم که هیچ تصویری زیباتر از این لحظه نمیتواند باشد. دستت را گرفتم، دلم خواست زمان بایستد، همانجا، کنار دریا، کنار تو.
آن خاطره همیشه با من است، مثل یک گوشواره از جنس آرامش دریا و گرمای دستهای تو. 🌊❤️
- ۰۳/۱۰/۲۷